حكيم ابوالقاسم فردوسى
466
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
خوان دوم كشتن اسفنديار ، شيران را گرگسار [ كه از آن كار آگاه شد ] ، از اسفنديار و آن پهلوانان جنگى اندوهگين گشت . پس اسفنديار بفرمود تا او را همچنان در بند و لرزان و گريان به پيش او آورند . آنگاه سه جام مِى به دو داد و به دو گفت : اكنون چه مىگويى و آيا چه شگفتى ديگرى را خواهم ديد ؟ گرگسار به اسفنديار نامور گفت : اى شهريار تاجور و شيردل ، در ايستگاه ديگر ، شيرى به جنگ تو آيد كه نهنگ نيز توان رزم با او را ندارد و دالمن دلاور نيز - اگر چه دلير باشد - بر راه آن شير نمىپرد . اسفنديار روشندل كه چنين شنيد ، بخنديد و به دو گفت : اى تُرك ناسازگار ، فردا خواهى ديد كه من چگونه دليرانه به جنگ آن نرّه شير مىروم . چون شب تيره گشت ، شاه بفرمود تا سپاهيان از آن جايگاه روان گردند . پس در آن شب تاريك سپاه را براند و بر او آفرين بخواندند . چون خورشيد از آن چادر لاژوردين شب ، روسرىاى از ديباى زرد بر سر كرد و روز فرا رسيد ، اسفنديار سپهبد به جاى آن شيران دلير در آن دشت رسيد . پس بفرمود تا پشوتن به پيش او رفت و او را بيش از اندازه پند داد و به دو گفت : اين سپاه سرفراز را به تو سپردم و خودم به سوى رزم رفتم . اسفنديار بيآمد و چون به آن شيران نزديك گشت ، گيتى بر دل ايشان تاريك شد . آن دو شير - كه يكى نرّ و ديگرى ماده بود - پرخاش جوى و دلير به پيش او رفتند . شير نرّ كه بيآمد ، اسفنديار چنان تيغى بر آن زد كه رنگ رخسارش به سرخى مرجان گشت . پس از سر تا ميان آن را به دو نيم كرد و دل شير ماده را پر از بيم ساخت . چون جفت شير برآشفت و نزديك آمد ، اسفنديار رزمساز تيغى بر سر آن بزد كه سرش بر خاك افتاد و بغلتيد و دست و بر جنگى اسفنديار از خونش لآلگون گشت . آنگاه